درباره وبلاگ


من آن غريبه ی ديروز آشناي امروز و فراموش شده ي فردايم در آشنايي امروز مي نويسم تا در فراموشي فردا يادم كني
آخرین مطالب
پيوندها
نويسندگان


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 21
بازدید دیروز : 1
بازدید هفته : 21
بازدید ماه : 30
بازدید کل : 46216
تعداد مطالب : 23
تعداد نظرات : 107
تعداد آنلاین : 1


Alternative content


دلنوشته های من البته بیشتر سینمایی
CiNeMa,MuSiC,...







کارناوال محصول شبکه HBO بود که از سال 2003 استارت خورد و در سال 2005 به دليل بالا رفتن هزينه ها در 2 فصل به پايان رسيد که هر فصل شامل 12 اپيزود به مدت 60 دقيقه هست, ژانر سريال فانتزي و رمز الود و درام هست.
اگر داستان رو به 2 حالت کلي تقسيم کنيم حالت اول نوع روايتي که در ابتدا شما با شخصيت ها آشنا ميشيد بعد با همراه شدن با اونها ميريد به استقبال قصه هايي که قرار هست پيش بياد و حالت دوم هم يک داستان هايي اتفاق افتاده حالا نمه نمه به شما اطلاعات داده ميشه تا پازل کامل شه مثل فيلم ممنتو و ... که اين سريال هم از نوع دوم هست.
داستان رو ميشه از چند زاويه تعريف کرد چون هر فردي کلي معما همراهش داره هم از زاويه بن هم کشيش و هم مجموعه کارناوال! فکر ميکنم با همين توضيح کم متوجه فضا خاص سربال شديد و اينکه استايل کار من رو ياد استاد لينچ و کارهاش ميندازه خاص و پيچيده و در ابتدا گنگ.
شروع قصه از اينجاس که جووني به اسم بن هاکينز هنگام دفن مادرش با کارناوالي مواجه ميشه که افراد اون کارناوال هم به نوعي همه کارهاي خاصي ميکنن يا عجيب هستن (که در ادامه معرفي ميکنم شخصيت هارو) بن که هم مادر و هم ملکشون رو از دست داده تصميم ميگيره با کاروان همراه بشه و بعد از چند شهر ماجرايي از جايي جون ميگيره که سمسون ميگه کارناوال به شهر خاصي به نام ببيلون حرکت کنه و البته کشيش که به دنبال نشانه اي از خدا در شهر هاي مختلف ميگرده و ....
بن هاکينز که به نوعي کرکتر اصلي هم هست داراي قدرت خاصي هست و همينطور خواب هاي اشفته و تکراري اي که براش هر شب تکرار ميشه بن که خيلي درونگرا هست و شخصيت گوشه گيري داره مايل نيس از قدرتي که داره استفاده کنه يا در موردش با کسي حرف بزنه از طرف ديگه با ورودش به کارناوال متوجه نقاط مشترکي بين اين ادم ها و خواب ها و خانوادش پيدا ميکنه و حالا ديگه سوالات ما علاوه بر قدرت بن و خوابهاش در مورد خانوادش هم افرايش پيدا ميکنه

 
شخصيت بعدي که برادر جاستين نام داره کشيشي هست معتقد که سعي داره مهاجرين رو به کليسا که در وسط شهر واقع شده بياره که به دليل اعتراض مردم نسبت به اين افراد و البته پز شدن کليسا سعي داره رستوراني که به نوعي بهش الهام شده منبع فساد هست رو تبديل به کليسايي براي مهاجرين کنه که البته به دليل همين الهام يا خواب برادر جاستين هم معتقده که با خدا در ارتباطه و البته يه قدرت هايي هم داره و نکته جالب در موردش اينه که همون خوابهاش با بن مشترکه که در ادامه داستان اين کشيش هم بسيار جذاب و پر ابهام دنبال ميشه.
 
شخصيت بعدي مسئول کارناوال هست که بسيار هم کاريزماتيکه و سمسون نام دارد فردي مرموز که به نوعي از خيلي داستان هاي با خبره و نقطه ثابت در جواب مساله هاست سمسون که به افراد کارناوال گفته از کسي به اسم ريئس که در کاروان خودش هست دستور ميگيره اما هيچ کس تا به حال رئيس رو نديده و اليته شک هايي هست که اصلاً ريئسي وجود نداره (يه جورايي مثل جيکوب در اوايل لاست) که اين شخصيت هم دنبال کردنش واقعاً جالبه و دست کمي از بن و کشيش نداره!
 
شخصيت بعدي پرفسور لدز هست که بسيار شخصيت مرموزي داره لدز که نا بينا هست قدرت هاي خاصي داره که ميتونه از خواب افراد با خبر بشه اين کرکتر هم ادعا داره که از قدرت بن با خبره و ميخواد کمکش کنه تا اونها رو شکوفا کنه اما ...
شخصيت هاي بعدي صوفي و مادرش هستن که مادر صوفي به نوعي فلج هست نه حرکت ميکنه و نه صحبت اما از طريق ذهني با صوفي صحبت ميکني اين مادر دختر که در کاناوال مشغول فال گرفتن هستن که البته فال هارو هم مادر صوفي به صورت ذهني بهش پاسخ ميده و اون هم منتقل ميکنه که به نظر ميرسه مادر اين دو شخصيت هم در داستان نقش زيادي دارن و البته مادر صوفي که يکي ديگه از اون شخصيت هاي مرموز هست (اين صوفي هم ديوانه وار قيافش رو اعصابه)
کرکتر بعدي جونزي هست که به نوعي معاون کارناوال هست فرد عادي هست به ظاهر قوي اما با احساسات که مورد اصلي در مورد اين جونري اينه که بر اين باوره که ريئسي وجود نداره و اين وسيله اي هست که سمسون ازش استفاده ميکرده علاوه بر اون جونزي يه جورايي به صوفي علاقه داره که با اومدن بن اين رابطه سرد شده به همين دليل جونزي اندکي حسادتي هم به بن داره و البته گذشته اي ...
شخصيت بعدي روتي هست که با پسرش که خيلي قوي هست و البته پخمه در کارناوال هستن روتي که از قديمي های گروه هست يه جورايي از بن خوشش اومده و سعي ميکنه هواشو داشته باشه و بهش کمک کنه.
گروه بعدي هم ريتا سو هست که با 2 تا دخترش و شوهر open mind esh! برنامه اس_تر_يپ دنس دارن که در قصه دخيل هستن.
رابرت نپر عزيز هم حضور داره در سريال به عنوان خبرنگار البته شخصيت هاي ديگه اي هم هستن که من سعي کردم فقط کرکترهايي رو که در قصه تاثير دارن معرفي کنم.
اين سريال برنده 5 جايزه امي شده و جوايزي ديگر
امیدوارم مفید بوده باشه و ببینید و لذت ببرید.


پنج شنبه 5 آبان 1390برچسب:کارناوال,Carnivàle , :: 19:29 ::  نويسنده : DeaD_BoY

 

high noon: خوب نيمروز 1 فيلم شاخه قصه اينه که ويل کين (Gary Cooper) کلانتر يه شهر کوچکه که در حال ازدواج و کنار گذاشتن کارش و ترک شهره. اون سالها پيش فردي جاني و خطرناک به نام فرانک ميلر رو دستگير کرده و بعد از محکوم شدن فرانک به مرگ به قانون تحويل داده ولي اون تبرئه شده و در حال برگشتن به شهر واسه انتقامه، ويل کين بايد بين ترک کردن شهر و مقابله با فرانک ميلر يکي روانتخاب کنه فيلم خيلي خوبه واقعا شما معني تنهايي و بي ياوري رو با تمام وجود حس ميکنيد اما نقطه عطف فيلم چيزي نيس جز بازي گري کوپر بازي روان و جذاب، چهره مصمم و در عين حال مردد و حتي گاه ترسو باعث شده که شخصيت ويل کين در اين فيلم کاملاً واقعي به‌نظر بياد نکات جالب 1کي ساعت و نقش ساعت هست و ديگري اينکه از بهتين فيلمهاي ژانر وسترن هست اما با صحنه تيراندازي کم 1صحنه شايد! فقط به خاطر داستان ساده 9 از10
این هم یه پوستر سایز بالا از فیلم.



to kill a mockingbird: کشتن مرغ مقلد هم شاهکاره! قصه از اين قراره که يک سياه پوست متهم به تج*اوز به يک زن شده و يک وکيل (گريگوري پک) وظيفه دفاع از اون در دادگاه را به عهده مي گيره. اما بنا به دلائلي اين کار، يعني دفاع از يک سياه پوست وظيفه ي ساده اي نيست، چون هيچ کس در اين شهر بي گناهي يک متهم سياه پوست را باور نخواهد کرد/نکته گفتني در باره اين فيلم زياده از بازيه برجسته و عالي گريگوري پک بگير تا بازيه خوب بچه کوچيکش تو فيلم که دختر بود اما چون هميشه با داش بزرگش بوده ... عادت به تريپ پسرونه داشته و روز اولي که قراره بره مدرسه و قراره لباس دخترونه بپوشه رو من خيلي دوس دارم زيباس البته اين بازيگر هم با توجه به سن کمش نامزد اسکار شد نکته بعدي اينه که فيلمنامه اين اثر اقتباسيه از يه رمان با همين اسم که از پنج اسکاري که نامزدش شده بوده اسکار بهترين فيلمنامه اقتباسي و بهترين بايگر نقش اول مرد براي گريگوري پک رو برد در باره اسم فيلم که کنايه از چيه و جمله اي که اتيکا(پک) به فرزندان خود ميگه "کشتن مرغ مقلد حرام است زيرا پرنده بي آزاريست و آواز هم مي خواند" حرفايي هس که بخاطر داستان و طولاني شدن نميگم 10 از 10
این هم پوستر سایز بالا و زیبای این فیلم تقدیم به علاقه مندان



Full metal jacket: غلاف تمام فلزي اثري استادانه از استاد کوبريکه! شايد بشه گفت بهترين فيلم در حال هواي جنگ! قبل از اينكه كوبريك فقيد غلاف تمام فلزي رو بسازه از او مي پرسند: افراد زيادي دررابطه با جنگ ويتنام فيلم ساخته اند. تو چرا مي سازي؟ او هم اينگونه جواب داد: من بهترينش را ميسازم! و همينطورهم شد.
قصه در هنگام جنگ ويتنامه، ما شاهد دو بخش مرتبط از يک داستان هستيم، در بخش اول ما شاهد نحوه آماده سازي سربازان در يکي از واحدهاي نيروي دريايي آمريکا هستيم که در آنجا سرباز جوکر (متيو مودين) به همراه عده اي ديگر و يک سرباز چاق و دست و پا چلفتي به نام سرباز پايل (وينسنت دآنوفريو) زير نظر مامور آموزش نظامي سختگيري به نام سرگرد هارتمن (لي ارمي) آموزش مي بينند. در بخش دوم ما همراه با سربازان آمريکايي به درون جنگ ويتنام مي رويم...
من با بازي لي ارمي واقعا" حال کردم عالي بود قسمت اول هم که دوران اموزشيه خيلي توپه اون صحنه که سرباز پايل رو بقيه سربازا شب ميزنن به خاطر دست و پا چلفتي بودنش و البته اون صحنه اي که سرباز پايل تو دستشويي منتظره تا با سرگرد هارتمن تصفيه حساب کنه و ... در کل گاهي اوقات که فک ميکنم حس ميکنم کوبريک بهترينه/ فيلم 9 از 10
این هم پوستر سایز بالا از کاور این فیلم

 


Inglourious basterds: نميدونم چي بگم! فيلم خوبي بود اما نتونستم باهاش اونجوري که توقع داشتم ارتباط برقرار کنم! 1جمله خوندم 1جا خيلي خوب بود " هنر زاييده تخيل ادمي است. گور باباي تاريخ هم كرده، سينما كه قرار نيست راوي تاريخ باشد بلكه قرار است راوي ارزوها باشد" شايد اين جمله رو دوس داشته باشم اما خب شايد چون تارانتينو تاريخ رو کمي عوض کرده و من قبل از این فيلم هاي زيادي رو تو حال هواي يهودي ها و هيتلر و هلوکاست ديده بودم البته بدون تغييرات تاريخي شايد دليلي بود که ارتباطه خوب برقرار نشه اما باز هم خوب بود 8 از 10
این هم پوستر زیبای این فیلم.



شنبه 30 مهر 1390برچسب:, :: 19:0 ::  نويسنده : DeaD_BoY


the truman shOw: گفتيم يه فيلم فان ببينيم نشستم نمايش ترومن رو ديدم که واقعا هم چسبيد جيم کري خيلي خوب بود توصيه ميکنم دوبلشو ببينيد داستان از اين قراره که يه بابايي يه دنيايه کوچيک واسه ترومن(جيم کري) ساخته از بدو تولدش زندگيش تو اون دنياي ساحتگي به طور 24 ساعته با دوربين هايي که تو اون شهر هست واسه مردم پخش ميشه تا اينکه جيم يه دخمل ميبينه و ... اگه 1 فيلم فان!شایدم بیشتر از فقط فان خواستيد که با خانواده هم بشه ديد اين خوبه 9 از 10

 


hair spray: بعد عمري مارو راضي کردن فيلم موزيکال ببينيم چشمتون روز بد نبينه عجب فيلم بي ارزشي بود حيف وقت ارزش نوشتن هم نداره فقط از اين تعجب ميکنم که جان تراوولتا چجوري تو اين فيلم باز کرده اونم نقش 1 زن چاق که اصلا" هم نتونست در بياره در کل 2 از 10


M: فيلم خيلي خوبي بود من ميخواستم دليل اينکه اسم فيلم رو M گذاشتن رو بدونم که بعد ديدن فيلم فهميدم جالبم بود فيلم مال سال 1931 هست قصه تو المان روايت ميشه و درباره 1 قاتل هست که فقط تو کار دختر بچه هست تا اونجا که يادم مياد جز 250 تاي imdb هم بود نکته جالبش واسه من بازيه لوره بود مخصوصا" اونجا که گير ميوفته تو دادگاهي که مردم راه انداختن واسش در کل توصيه ميکنم تو ديدنش شک نکنيد 9 از 10

 

some like it hot: اين فيلم کمدي مورد علاقه من در تاریخ سینما هست! الان بيش از نيم قرن از ساخت اين فيلم ميگذره اما هنوز هم واسه من لنگه نداره شايد از بعد اين فيلم مد شد که تو کمدي ها مردها خودشونو زن جا بزنن اما قصه از اين قراره که جو (توني کورتيز) و جري (جک لمون) دو نوازنده هستن که به تازگي شغلشون رو از دست دادن و وضع ماليشون خيلي خرابه. از شانسشون اونا شاهد يک قتل توسط مافيا بودن و حالا مورد تعقيب مافيان. جو و جري با لباس زنونه به گروهي از نوازندگان زن مي پيوندن و به کاليفرنيا مي روند، جائيکه خود را دفني وجوزفين مي نامن. در گروه دختري ساده و خوجيل به نام شوگر (مريلين مونرو) با دفني رابطه اي دوستانه راه ميندازه. اما جوزفين عاشق شوگر شده و با لباس مبدل خودشو ميليونري تنها معرفي ميکنه تا دل شوگر رو ببره از سویی ميليونري پير هم عاشق دفني شده است و دست بردارش نيست 10 از 10 / نکته ديگه کارگردان اين فيلمه که واقعا بايد بيشتر اسمشو بشنويم billy wilder عزیز چنتا کار خوب ديگه هم جز بعضي ها داغشو دوس دارن داره از جمله آپارتمان و ...

 

 


casablanca: از اونجا که من 50 60 سالي از اين موج جهاني عقب بودم و فک ميکنم همه شما ديديد اين فيلم رو چيزي نمينويسم فک کنم همفري بوگارت قبل اين فيلم فيلمايه فردين ما رو ديده بودا
اينم 9 از10



the hangover:خماري يه فيلم کمدي هست مال سال 2009 شايد بشه گفت بهرين کمدي اين 1کي 2ساله/فيلم خماري پيامد يک شب بدمستي3تا ساقدوش و يک داماده در لاس وگاس دو روز قبل از عروسي. صبح روز بعد وقتي در اطاق نيمه ويران هتل بيدار مي شن يه ببر تو حمامه و دندون يکي شکسته و از همه مهم تر، داماد گم شده و يک ماشين پليس تو پارکينگ هتل به نام اونا پارک شده /تايسون قهرمان بوکس قديم هم تو فيلم يه حضور افتخاري داره در کل 8 از 10



سلام به همه دوستان عزیز

از همه دوستان ممنونم که در نبود من به وب سر زدن و کامنت گذاشتن و البته شرمنده از اینکه من نتونستم پاسخ کامنت ها رو بدم و آپ کنم به دلیل امتحانات و قطعی نت یه مدت نتونستم آن شم.

باز هم ممنون از دوستانی که پایه ثابت شدن و لطف دارن

یه چند تا پوستر هم تقدیم به شما که پستم یه نکته + هم داشته باشه

 "برای دیدن سایز بزرگ روی عکس ها کلیک کنید"

The Expendables

5754v9iy6pbxnvik937k.jpeg

Apocalypto

mdn286riqbza754nxgjf.jpg

The Dark Knight

udl2geuyorea45mq2czx.jpg

The Deer Hunter

p1nxxx214gciyq3a4kb6.jpg

Inception

ty8brivwmfndjrfuo1aw.jpg

 



سه شنبه 14 تير 1390برچسب:The Expendables,Apocalypto,The Dark Knight,The Deer Hunter,Inception, :: 20:40 ::  نويسنده : DeaD_BoY

به نام خدا

همه میدونن که من علاقه بسیار زیادی به این فیلم دارم حس میکنم حالا وقتشه بعد چند باری که این فیلم رو دیدم با چند خط نوشته ساده و پر اشکال هم که شده ادای دینی به این فیلم کرده باشم

زندگی زیباست(life is beautiful) به ایتالیایی (la vita e bella)

کارگردان: روبرتو بنینی
بازیگران: روبرتو بنینی(گویییدو)، نیکلتا براسکی(دُرا)، جورجیو کانتارینی(جاشوآ)
فیلمنامه: روبرتو بنینی و وینچنزو چرامی
موزیک: نیکولا پیوانی
محصول: 1997

داستان فیلم در مورد شخصی یهودی به نام گوییدو هست که به همراه دوستش برای کار در رستوران عموی گوییدو به شهر امده اند که این امر باعث ملاقات گوییدو با دُرا میشه و اینجاس که گوییدو عاشق میشه اما دُرا نامزد داره.خلاصه گوییدو و درا با هم ازدواج میکنن و صاحب پسری به اسم جاشوآ میشن اما بعد از چند سال به اردوگاه کار اجباری منتقل میشن و سعی پدر برای مراقبت از پسر ...


فیلم از دو قسمت با 2تا ریتم متفاوت تشکیل شده در قسمت اول کمدی پر رنگ و قسمت دوم درام,نقد های کاملا" متفاوتی از این فیلم هست برای مثال این نقد که کاملا" مشخصه توسط ادمی علاقه مند به سیاست نوشته شده تا سینما! جالب اینجاست که نویسنده اصلا" با مفهوم کار که زندگی زیباست ارتباط برفرار نکرده برای همین هم طبیعیه که همچین نقد رو انجام بده,نه این فیلم به کنار اگر شما هر چی تو زندگی رو بخواید با دید بد ببینید میشه ازش ایراد گرفت همه چیز وابسته به زاویه دید شما نسبت به مسایله,بله اگر بخوایم از دید سیاسی یا بهتر بگم سیاسی اسلامی به فیلم نگاه کنیم شاید شاید بشه به این نقدی که تو خبر گذاری مهر اومده فکر کرد و با این نگاه یعنی فهرست شیندلر,پیانیست,حرام زاده های بی آبرو و ... پر!مگه میشه سینما بدون اینا!؟

دوستان تو نقدشون یه جورایی نوشتن که این فیلم سعی داره یه سری دروغ به خورد تماشاچی بده و سعی در مظلوم نشون دادن یهودی ها داره و از این حرف ها(که یه سری از یهودی ها هم نظری کاملا" بر عکس این دارن!) که من مخالفم اما فرض میکنیم که همین باشه که دوستان میگن خب مگه به این نمیگن هنر؟ پس هنر چیه؟ سینما یه زبونه برای بیان عقاید,احساسات خب وقتی در بیاد ینی هنر! ما میتونیم با ایده و پیام یک فیلم موافق نباشیم از نظر فکری اما نمیتونیم منکر وجه هنریش بشیم اگه در اومده باشه! بیشتر نمیخوام در این باره بنویسم چون اگر کار ساده ای هست دوستان هم انجام بدن و یه فیلم هنری قابل قبول بسازن که سعی در خوب نشون دادن یا نشون دادن خوب مسلمونا داشته باشه والا مام استقبال میکنیم!

به نظرم شخصیت گوییدو نمیخواد بگه همه یهودیا اینجوری بودن حتی اینکه خود گوییدو ای بوده! به نظرم بنینی میخواسته بگه همچین ادمی باید باشه,برای درک بهتر مسایل باید کمی از دور تر بهشون نگاه کرد شاید اگه از نزدیک ببینیم این برداشت رو کنیم که خب این فیلم سعی داره یهودیا رو گل و بلبل نشون بده اما اگه 1 قدم بیایم عقب شاید این برداشت رو کنیم که قراره یه ادم درست ببینیم یه پدر خوب یه انسان خوب نه یک انسان یهودی خوب,پدری که برای راحتی فرزندش همه مشکلات رو در قالب یه بازی تعریف کرد چه بازیه تلخی! بازی تلخی که ته خطش همون سکانس طوفانیه دستگیری پدر و اون راه رفتنه طنز آلود و ... بود
*
به نظرم بنینی نیش هایی هم به آزادی و نژاد پرستی زده اینو میتونیم تو سکانسی که تازه با دوستش به شهر رسیدن ببینیم وقتی به دوستش میگه میتونی داد بزنی و بعد اینکه دوستش داد میزنه بلافاصله میگه ساکت شاید معنیش این باشه که از ازادی فقط اسمش هست اما وقتی به عمل برسه باز هم به خفقان میرسیم,یا در مورد مساله نژاد پرستی خیلی واضح تو سکانسی که خودش رو جای او بازرس جا میزنه در مورد ناف و گوش و اینا صحبت میکنه به وضوح این باور غلط رو با زبان طنز نقد میکنه,به نظرم فیلم اصلا" قرار نبوده در باره هولوکاست یا کشت کشتار باشه بلکه اون فقط یه تم ساده بوده برای این فیلم همین نه بیشتر که این هم حاکی از هوش بنینی بوده که یه خواسته به مفاهیمی موندگار اشاره کنه چون تنها حرف هایی که تا وقتی دنیا دنیاست تکرار میشن و مورد بحث هستن بحث عشق و انسانیت هست نه کشت و کشتار و هولوکاست و چیزایی از این دست(این رو میتونید از متن مصاحبه بنینی متوجه شید که با رنگ ابی مشخص کردم که هدف روایت هلوکاست نبوده) پس چی بهتر از نشون دادن عشق یه پدر به فرزندش؟ چی مفهومی رو میشد رسوند بهتر از اینکه زندگی زیباست؟! اوه راستی چقدر زیبا بود وقتی من فهمیدم زندگی زیباست لحظه ای که با چشمای یه نمه خیست این دیالوگه جاشوآ رو بعد اون همه سختی میشنوی که میگه "ما برنده شديم" واقعا" جاشوآ راس میگفت گوییدو درس و هدیه خوبی هم به اون هم به ما داد,برنده شدن! برنده شدن تو زندگی! برنده شدن تو زیبا دیدن زندگی با همه سختی هاش!

قسمتی از متن مصاحبه بنینی که واسه من خیلی جالب بود

- چه اتفاقي افتاد وقتي فيلمنامه را به تهيه کنندگان خود نشان داديد و گفتيد ميخواهم يک فيلم در اين مورد بسازم؟ عکس العملشان چگونه بود؟ مردم چه گفتند؟ بله، اين ايده خيلي خوبيه!؟ آيا شما حمايت خوبي در ايتاليا بابت ساخت اين فيلم داشتيد، يا خير؟
خوب من در ايتاليا به علت موفقيت فيلمهاي قبليم ، کم و بيش آنچه را که ميخواهم انجام ميدهم. گرچه بعضي ميگفتند که چرا ميخواهم فيلمي در اين مورد بسازم؟ موضوع اين است که يک بازيگر در جلوي مردم بازي ميکند نه پشت سر آنها. اگر مردم بتوانند اعمال شما را پيشگويي کنند شما باخته ايد! در هر صورت من با خودم صادق بودم. من عاشق اين ايده بودم و نميتوانستم بايستم. من ميخواستم دينم را به هولوکاست ادا کنم. خوشبختانه يک فيلم نميتواند دنيا را عوض کند، با اين حال من هنوز ميخواستم همه چيزم را روي اين فيلم بگذارم. من هميشه اين کار را ميکنم، علي الخصوص در اينجا، من همه چيزم را روي اين فيلم گذاشتم.البته من ترسيده بودم، زيرا يک پيش داوري عليه کمدين هايي که کارهايي شبيه اين انجام ميدهند، وجود دارد. هولوکاست يک تراژدي غمناک است، بنابراين عکس العملها قابل فهم است. بعضي از مردم فکر ميکنند با اين موضوع نميتوان به صورت کمدي برخورد کرد، اما به نظر من تنها کمدينها ميتوانند به اوج يک تراژدي برسند. اين مانند دوزخ دانته است ( کتاب کمدي الهي دانته، در مورد دانته و بنيني در جاي خودش صحبت خواهم نوشت.) جايي که ميگويد : "هيچ غمي بزرگتر از اين نيست که در بيچارگي به ياد اوقات خوش بيافتيد."به همين دليل است که نيمه دوم اين فيلم بسيار تاثرانگيز است، زيرا ما در باره نيمه اول که پر از خوشي و خنده بود فکر ميکنيم.
در نيمه دوم من يک شيرين کاري ميکنم، پايينترين نوع شيرين کاري در کمدي اين است که يک مرد شبيه زنان لباس بپوشد، اما پوشش زنانه من کسي را نميخنداند! اين پوشش جهت نجات زندگي پسرم استفاده ميشود، اين نهايت تراژدي و وحشت است. به همين علت است که شما نميتوانيد بخنديد. شما ميخنديد، اما قلب شما شکسته و صد تکه ميشود!نيازي به احساساتي کردن فيلم نبوده است. شاعر ميگويد: " فراموشي عميق ترين قسمت حافظه است." هيچکس نميتواند اين را فراموش کند. ما عميقا ميدانيم که چه اتفاقي ميافتد، بنابراين من از احساس گرايي دوري کردم. در ازا علائم هاي کوچکي ساخته ام که نشان دهد، چه اتفاقي ميافتد.
در ايتاليا از من ميپرسيدند، چرا ميخواهي اين فيلم را بسازي؟ و من گفتم، ابسيار خوب، ممکن است من تعدادي از بينندگانم را از دست بدهم، اما من مجبورم کاري را که دوستش دارم و به آن ايمان دارم، انجام دهم. گرچه خودم هم ميترسيدم. من فيلمنامه را به کميته يهوديان در ميلان فرستادم و آنها به من گفتند: " اين نميشه، غير ممکنه، از نظر ديني درست نيست!" اما من يک بازيگرم نه يک مستند ساز و مورخ. من ميدانم که چيزهايي در نيمه اول وجود دارد که کاملا ساختگي است. در آن زمان يک مرد يهودي نميتوانست با يک دختر غير يهودي ازدواج کند، کاملا غير ممکن بود. همچنين اجراي اپراي فرانسوي ميسر نبود، زيرا موسوليني آن را ممنوع کرده بود. بنابراين من ميدانستم که اين وقايع از نظر تاريخي درست نيست اما آنها را عمدا انجام دادم، همان کاري را که در نيمه دوم نيز کردم. مثلا مشخص نيست که اردوگاه در کجاست. ايتاليا يا آلمان؟ فرض کنيم آلمان چون بازيگران آلماني صحبت ميکنند. من نميخواستم بگويم اينجا آشويتس يا برکناو (نام دو اردوگاه معروف) است، زير هرکسي ميتواند به من بگويد که شبيه آنها نيست. من ميخواستم کاملا آزاد باشم، ما ميدانيم که هيچکدام از اردوگاهها در کوهستان نبوده اند، به همبن علت من اين نقطه کوهستاني را پيدا کردم تا نشان دهم که همه چيز ساخته ذهن من است. اين يک مستند و روايتي از هولوکاست نيست.


نمیخوام درباره هلوکاست و بحث های تاریخیش بگم چون اصلا" هدف فیلم نیست و فقط مارو دور میکنه از پیام اصلی,شاید فیلم تلنگری هم باشه به ما که چقدر به فکر اطرافیانمون هستیم اینکه ما به کدوم شخصیت فیلم نزدیکیم گوییدو یا دکتر لسینگ المانی؟ تقابل فردی هر کاری واسه خانوادش میکنه و کسی که با دعوت گوییدو برای سرو غذا مارو امیدوار میکنه که شاید شاهد یک گوییدو دیگه باشیم اما میبینیم که نه دکتر فرد خودخواهیه که فقط به فکر جواب معماهاش هست نه کمک به دوست قدیمیش! شاید این قسمت استعاره ای از درد های ادما تو زندگی باشه اینکه یکی بزرگترین دردش جواب دادن به یک معما هست و یکی جون خودش و خانوادش !

نکته اخری که به ذهنم میرسه زیبایی و با نمک بودن جاشوآ بود علاوه بر اون بازیه عالیش! منو یاد توتو یه عزیزم تو سینما پارادیسو مینداخت

در اخر باید بگم فیلم فوقالعاده ای بود اگر ندیدین حتما" ببینید و مثل من به دیگران هم توصیه کنید که حتما" میپسندن نکته خوب اینه که تا اونجا که یادم میاد فیلم رو خانوادگی هم میشد دید مشکل خاصی نداشت
ممنون